از میدان تجریش چند متری به طرف میدان قدس که رفتم. وارد بیمارستان شدم. نگهبان، افرادی را که وارد بیمارستان می شدند کنترل می کرد.از دیوارها و ساختمانهای رنگ رو رفته میشد فهمید که چند دهه از عمر این شفاخانه می گذرد.
سراغ بخش زنان را گرفتم. وقتی به بخش زنان رسیدم متوجه شدم هنوز میترا خانم را از اطاق عمل نیاورده اند. خودم را به پشت درب اتاق عمل رساندم. رضا! شوهر میترا خانم آنجا منتظر بود تا عمل تمام شود. مدتی منتظر ماندیم . رضا رفت دستشویی. در همین موقع پرستار اتاق عمل صدا زد :
(همراه میترا کیه؟)
و من ناچار شدم وارد اتاق عمل شوم تا میترا خانم را به بخش ببرم. اصلا سر وضع خوبی نداشت. چون نامحرم بود، نمی توانستم نگاهش کنم. خصوصا اینکه آشنا هم بود. داشت به هوش می آمد و از درد ناله می کرد.
مردان و زنان پرستار و خدمتکاری که آنجا بودند، اصلا برایشان مهم نبود که این مریض اولا زن است و چون از اتاق عمل درآمده پوشش مناسبی ندارد؛ ثانیا درد دارد و باید با ملاحظه بیشتری با او رفتار کرد. آخر سر هم یکی از پرستارها با حالت طلب کاری به من گفت :
( آقا شیرینی ما رو بده.)
از میان راهروها و با گذر کردن از جلوی مشتی مردان غریبه میترا خانم را به بخش رساندم. شوهرش آقا رضا و خواهرش مریم خانم هم آمدند.
من مبهوت اعمال و کردار پرسنل بیمارستان بودم. در بخش دکتر و پرستارهای زنی را می دیدی که دسته دسته یک جا جمع شده بودند و غش غش می خندیدند مثل اینکه در پارک کوه سنگی و در حال تفریح هستند. جالب اینکه ورود مردان غریبه به بخش زنان کاملا عادی بود.
آرایش های غلیظ، روپوشهای تنگ و کوتاه با چاک های بالای باسن نشان از بی هویتی فرهنگی رئیس بیمارستان می داد که اجازه داده مشتی بی هویت تر از خودش این گونه پوشش و رفتاری در محیط بیمارستان داشته باشند. آنچه اصلا به چشم نمی آمد: تدین، تعهد و وظیفه شناسی پرسنل بود.
از همان ابتدا غر و لنگ پرستارها بر سر همراهان بیمار شروع شد. در همین لحظه صداهای وحشتناک با لرزشهای مهیب از طبقه پایین شروع شد. وقتی جویای ماجرا شدیم گفتند بیمارستان در حال تعمیرات است. اما ظاهرا با پتک! بیچاره میترا خانم! هر پتکی که به دیواره بیمارستان اصابت می کرد، یک صدای ( آه ) از میترا خانم شنیده می شد.
مریم خانم که از بوی بد و فضای نامناسب بیمارستان سر گیجه گرفته بود، روی یک صندلی نشست و به من گفت یک لیوان آب برایش ببرم. اما دریغ از یک لیوان تمیز در بخش زنان!
بعد از ساعتی، با آرزوی بهبودی برای میترا خانم، از شوهرش خداحافظی و به طرف قم حرکت کردم.
چند روزی از آن ماجرا می گذرد. امروز صبح با بیمارستان تماس گرفتم تا حال میترا خانم را بپرسم. بعد از کلی معطلی و قطع و وصل تلفن بالاخره اپراتور مرا به بخش زنان مرتبط کرد. مریم خانم گوشی را برداشت و کلی از بی توجه ای و کارهای خلاف........ در بخش برایم گفت و اینکه قصد دارند هر چه زودتر بیمارشان را از این بیمارستان دولتی نجات دهند.
بعد از پایان مکالمه، وقتی گوشی را بر روی تلفن گذاردم، دفترچه خاطراتم را برداشته و بالای صفحه مربوط به 4/4/87 این سوال را نوشتم:
( شرایط ایده آل زندگی در یک کشور با فرهنگ و قانون مدار چیست؟ )
بازدید دیروز: 12
کل بازدید :18986
نام: | |
ایمیل: | |
