اندکى که با آن بپايى به از بسيارى که از آن دلگير آيى . [نهج البلاغه]
بيداري
   [آرشيو شده ها]

نگاهم به قفسه هاي کتاب بود


پسرم گفت چه سود؟


سفيدي عمامه را نشانش دادم


موهاي مشکي اش را شانه زد


گفتم زحمت کشان در بهشتند


گفت دروغ گويان در جهنم


مناسک برايش خواندم


متاجر را نشانم داد


و سپس گفت اگر گل اطلسي زيباست


اگر عکس خدا در شبنم صبحگاهي پيداست


چرا ديوارهاي شهر خيس است؟


چرا آسفالتها بوي سيب نمي دهند؟


چرا مردم محله بالا سجاده مي فروشند؟


به او گفتم در باغ نيلوفري را ديدم


دست بر پيکر نداشت


اما به افق چشم دوخته بود


مي پرسدافق کجاست؟


جواب مي دهم به چهار طرف آسمان نگاه کن


هر جا روحت خنديد


آنجا افق است


پرسيد قرار است چه کسي از افق بيايد؟


گفتم نمي شناسمش


 اما مي دانم پاهايش برهنه است


در دست آب روان دارد


و به جاي لبخندِ فريب بر لب


چفيه اي بردوش


پسرم برخواست و گفت


تا آن زمان چه کنم؟


گفتم به کتابهاي قفسه و به سفيدي عمامه بنگر


هرگز به ديوار هاي شهر دست نزن


آسفالتها را بو نکن


و از مردم محله بالا هيچ نخر


 


 



شوکت سازند ::: جمعه 1/6/1387::: ساعت 11:39 صبح

   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 6
بازديد ديروز: 37
کل بازديد :20074

>> درباره خودم <<

>>آرشيو شده ها<<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<